X
تبلیغات
نوید

نوید

فواید ادبیات

فواید مطالعه ادبیات

 

تا به حال از خوتان پرسیده اید که چرا ادبیات می خوانیم؟ آیا تا به حال راجع به فواید ادبیات تامل نموده اید؟ البته فواید مطالعه ادبیات برای افرا د مختلف، متفاوت است چرا که اهداف و دیدگاه های انسانها ازمطالعه متون ادبی فرق دارد. بعضی از افراد ادبیات را تنها برای لذت بردن مطالعه می کنند. بعضی آن را برای کسب آگاهی در مورد فرهنگ یک ملت و بعضی به جهت آموختن سبک های مختلف نگارش مطالعه می نمایند. به عقیده من اگر انسان فواید مطالعه متون ادبی را درک کند، از مطالعه آن بیشتر لذت برده و بیشتر در مطالب آن تفکر می کند و درنتیجه به هدف خود از مطالعه متون ادبی نزدیکتر می شود.

ادبیات یک ملت زبان آن ملت است که می تواند فرهنگ آن ملت را نسل به نسل منتقل نماید. ادبیات هر کشور شامل مضامین و ارزشهای مخصوص به خود است که با مطالعه آن آثار می توان این ارزشها را آموخت و نسل به نسل منتقل نمود. آثار ادبی هر ملت گنجینه ای از مظاهر هنری آن ملت است که باعث تحریک اندیشه و احساس انسان ها می شود. آثار ادبی ذوق و احساس را جلا و دقت خاصی می بخشند ودر تربیت نفس و خردمندی و باروری ذهن نقش موثری دارد.

در آثار ادبی، نویسنده و شاعر میکوشد اندیشه ها و عواطف هنری خود را با زیباترین جملات بیان کند و به این ترتیب از لحاظ روحی تخلیه می شود. خواننده نیز از خواندن این آثار لذت می برد. او نیز با مطالعه این آثار دچار احساساتی مثل خوشحالی، ناراحتی، ترس ، اضطراب ویا ... می شود و به این ترتیب خواننده نیز تخلیه روحی می شود.

ادبیات جلوه گاه اندیشه، آرمان، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است. انسان ها در گذر زمان از زبان برای انتقال پیام ها، عواطف و اندیشه های خویش استفاده کرده اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال بهتر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند. ادبیات، در تلطیف احساسات، پرورش ذوق و ماندگار کردن ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است. به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب خویش ریخته شود پایدار و ماندگار خواهد بود. ادبیات، در حقیقت، مکتوب شده فرهنگ است و به خوبی آداب و رسوم و باورها و اعتقادات یک ملت را نشان می دهد.

با وجودی که ما در عصری زندگی می کنیم که رسانه های تصویری و اینترنت روز به روز در حال پیشرفت است، به نظر من وجود متون ادبی در جامعه بسیار ضروری است. گسترش و پیشرفت تکنولوژی نباید نقش متون ادبی در جامعه را کمرنگ نماید و نباید مانع انتقال تمدن و فرهنگ گذشتگان به ما شود. بلکه این رسانه ها می توانند ابزارهایی برای انتقال ارزشها و اندیشه های گذشتگان باشند که در قلب متون ادبی ای  که به یادگار مانده است، مدفون شده اند. متون ادبی در حقیقت میراث یک فرهنگ و ملت هستند و باید در حفظ و انتقال این میراث از نسلی به نسل دیگر کوشید تا همگان از این گنج  بهره جویند.

به عقیده بنده و با توجه به مطالبی که ذکر شد، آفرینش متون ادبی و مطالعه آنها در هر زمانی برای انسان ضروری است. زیرا آفرینش این آثار و مطالعه آن به نویسنده، شاعر و خواننده کمک می کند که روحش تلطیف یابد و خود را از فشار هیجانات رها سازد. همچنین آفرینش آثار ادبی برای انتقال فرهنگ، تمدن، تفکرات وارزشهای یک ملت از نسلی به نسل دیگر و آشنا شدن با تاریخ کهن ملتهای دیگر ضروری است. مطالعه ادبیات عین زندگی است و تجربیات زندگی در آن نهفته است که همه اینها تبدیل به معرفتی می گردد که برای شناخت بهتر اطراف ، تنظیم روابط ،تربیت احساسات و بالا بردن سطح لذت از زندگی  لازم است.

 

 

منابع:

 

http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=13995

 

http://gracchus.blogfa.com/post-3.aspx

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:14  توسط نوید شاه محمدی  | 

تحلیل داستان "رمی"

رَمی


تا مي‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميان آن جمعيت چفت‌شده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود درمنتهي‌اليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، مي‌بردندش. و اگرنمي‌رفت حتما" زير پاي ميليون‌ها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاه‌شان به ستون‌هاي سيماني جَمَره بود، له مي‌شد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد وبگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري اورا بي‌اراده مي‌كشاند؛ بازوي زني سياه‌پوست كه از زير حوله‌ي سفيد بيرون مانده بود،درست شبيه مجسمه‌ي سنگي سياه‌رنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كه فقط در بعضي از گلبرگ‌ها ديده بود، آن‌هايي كه انگار مخملي‌اند و پرزندارند.

چقدر دلش مي‌خواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد وبا شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهره‌اش ديده نمي‌شد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكان نداشت.

صبح زود از بيابان‌هاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، درهميان سفيد چرمي‌اش ريخته بود و حالا مي‌رفت كه از بيرون محوطه‌ي جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بردرون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند.»

نه، اگر اين بازوي كشيده وقشنگ را، كه به طور ناگهاني از زير حوله بيرون افتاده بود، نمي‌ديد – او خودش رابهتر از همه مي‌شناخت، جوان سربراهي كه افتخار حج ، يك ماه پيش به طور ناگهاني نصيبش شده بود – نمي‌توانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم مي‌كوبيد، باجان و دل. همه‌ي دردهاش را در سنگ تمركز مي‌داد و پرتاب مي‌كرد. و اگر مي‌توانست صورت زن را آن هم فقط يك بار ببيند آرام مي‌شد، حال خوشي مي‌يافت و خود را مي‌سپردبه جمعيت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتي شده بود كه خوابيدن در سايه‌ي برگ‌هاي خيس را هوس مي‌كرد.

بار اول كه اين چنين دچار خلسه‌ي ابدي شده بود،ده سال بيش‌تر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانه‌ي همسايه مي‌برد كه وقتي با دختر همسايه گل‌هاي پارچه‌اي مي‌سازند، او گوشه‌اي بنشيند و نگاه‌شان كند. هميشه هشت اتوي گل‌سازي روي اجاقي سه فتيله‌اي بود كه با شعله‌ي آبي و زرد مي‌سوخت. ساچمه‌ي سر اتو را كه سرخ مي‌شد در گلبرگ‌هاي بريده‌شده مي‌گذاشتند تا قالب بيفتد وپيچ بخورد. حالا نيز به ياد مي‌آورد كه هميشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود،به خصوص در آخرين روزي كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه مي‌كرد واو چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسي را مي‌كشيد ياد آن روز وبيش‌تر ياد حادثه‌ي آن روز مي‌افتاد. اين كلافگي زماني به اوج رسيد كه كار ساختن گل‌ها يكنواخت به نظر مي‌آمد، و حتا گفتگوي دخترها ديگر تازگي روزهاي قبل را نداشت. گربه‌اي هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك مي‌زد كه آدم خوابش مي‌گرفت.

همان وقت دختر همسايه از خواهرش پرسيد: «چرا لب‌هاي داداشت اين‌جوريه؟»

«براي اين‌كه تا چهارسالگي پستونك ميكيده.»

و حالا هنوزهم هركس او را مي‌ديد مي‌توانست اين‌جور تصور كند كه او تا چند روز پيش پستانك مي‌مكيده. به خصوص وقتي مي‌خواست دود سيگارش را بيرون بدهد بيش‌تر توي ذوق مي‌زد،دندان‌هاش هم پيدا مي‌شد.

خواهرش گفت: «آدم خودخوريه، اما من خيلي دوستش دارم.»

دختر همسايه گفت: «پسر ماهيه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دسته‌ي موي بورش را با يك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوي سفيد و نرم دخترافتاد، ناگاه لذت عجيبي در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پي نبرده بود، رخوتي شيرين روي پوست و پرشي در پلك‌ها. حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن وقت پنجه‌اش - يادش نمي‌آمد كدام دست – از هم باز شد، يكي ازاتوها را برداشت و روي بازوي آن دختر گذاشت و بعد همه چيز تمام شد. بوي گوشت سوخته آمد، دختر جيغ كشيد و گريه كرد و همه چيز واقعا" تمام شد، چون ديگر هيچ‌گاه نتوانست به آن لذت دست پيدا كند.

خواهرش گفت: «چرا اين كارو كردي، جونور؟» و يك كشيده خواباند بيخ گوشش و به چشم‌هاش زل زد: «چرا اين كارو كردي؟»

«جاي آبله‌ش ناصاف بود.»

در همان لحظه ياد داستان بلدرچين و برزگر افتاد و به اين فكر كرد كه چرا برزگر به زندگي بلدرچين توجهي ندارد، و نمي‌دانست چرا ياد اين داستان افتاده است، بعدها هم نفهميد.

حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالت را يافته بود، رخوت تمامي بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتي ديگر در وجودش تاب مي‌خورد كه مي‌دانست از هوش و دانايي بالاتر است. به يك جذبه‌ي عميق روحاني رسيده بود كه به خاطر آن محيط دلش مي‌خواست فرياد بزند، مثل بخار در تن خيس از عرق خودمي‌رقصيد و باز منجمد مي‌شد، و همه‌ي اين كيف به شكل بازوي زني عريان در مي‌آمد كه حالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصله‌ي پيرمردي سياه و چاق در سمت چپ، دوش به دوش شوهرش اريب مي‌گذشت. اما با هر قدم انگار شاخه‌ي درختي را مي‌تكاند.

كاش لحظه‌اي سر برمي‌گرداند يا لمحه‌اي صورتش را به طرف راست مي‌گرفت، و يا دست‌كم متوجه بازوي خود مي‌شد كه ببيند چه كرده است، اما او هم مانند ديگران چنان خيره‌ي آن ستون‌ها بود كه انگار اگر سر برمي‌گرداند زندگي‌اش را مي‌باخت.

خواست به ستون‌ها نگاه كند و آن پوست قهوه‌اي براق را از ياد ببرد، اما مگر مي‌شد؟ اختيار ازكف‌اش درآمده بود. يكي غريو مي‌كشيد، يكي مي‌گريست، يكي ناله مي‌كرد و يكي مي‌خواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم مي‌كرد. و اومي‌دانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسيد كجا كشته شدي؟او جواب خواهد داد زير دست و پا. نه، زير دست و پا هم اگر مي‌مرد دلش مي‌خواستلااقل يك نظر صورت زن را ببيند.

با حركتي تند شانه كشيد و به سوي زن خيزبرداشت، سعي كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همان‌طور كه بوده – عقب مي‌ماند. عرق از سر و صورتش مي‌ريخت و آفتاب مستقيم مي‌تابيد. صداها به صورت يك كُر عظيم غيرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعيتي در راه پايان گرفتن عمر دنيا، از خود به جا گذارد، يا نه، همه‌ي آدم‌هاي صحراي محشر بودند، بي آن‌كه كسي كسي را بشناسد، هر كه براي دل خودش مي‌خواند و همه به سوي يك ستون برنزه پيش مي‌رفتند.

تا آن وقت راهي به اين دوري نرفته بود و آن همه آدم كه همه حالي غريب داشته باشند نديده بود. جمعيت دور خودش مي‌چرخيد، در جا مي‌زد و مثل موجكش و قوس مي‌آمد، بي‌آن‌كه از هم جدا شود. شنيده بود كه بايد شش دانگ حواسش را جمع كند كه همان‌طور سرپا بماند. شنيده بود روز قبل مردي كه مي‌خواسته نعلينش را بردارديا خواسته كه مسيرش را عوض كند و يا شايد حواسش پرت بوده، زير دست و پا مانده است.

ناگاه ياد دختر همسايه افتاد كه گفته بود: «الهي با خاك‌انداز جمعت كنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوي سفيد و همان اتو، او قبول مي‌كرد كه اول به آرامش دلخواهش دست يابد بعد با خاك‌انداز جمعش كنند. به خود نهيب زد و احساس شرم كرد، دست به هميان برد و سنگ‌ها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستون‌هاباشد، اما فقط آن ستون گل‌بهي‌رنگ را مي‌ديد كه مدام از او دور مي‌شد. بي‌اختيارتقلا كرد كه يك قدم جلوتر برود. اگر مي‌توانست خود را به زن برساند، سنگ‌ها را دورمي‌ريخت، بازوي زن را مي‌گرفت و اتوي داغ را چنان به آن مي‌چسباند كه زن جيغ بكشد وسر برگرداند، آن‌وقت حتما" گريه هم مي‌كرد. بعد همه‌چيز تمام مي‌شد.

يادميوه‌ي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب،سيل به هم آميخته‌ي انسان و همه سرازير به تنگه‌ي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِالخناس.» و فكر كرد: «آنچه مي‌زني حساب نيست، آنچه مي‌خورد حساب است. هفت سنگ به اندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بي‌شمار. نشان كن و بزن. آن‌گاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درمي‌آيند، فاتح تويي.» اين‌هارا جايي خوانده بود، فرياد زد: «لبيك، لبيك.»

يك لحظه براي آخرين نگاه به چپ برگشت؛ و حالا ديگر خيلي دير شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را نديد. انگار آب شده و به زمين فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر مي‌شد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زير دست و پا، اصلا" نبود. درست همان‌طور كه او تصور مي‌كرد بازي را باخته بود. مي‌خواست ازآدم‌هاي دور و بر بپرسد: «شما او را نديديد؟ نفهميديد از كدام طرف رفت؟» با هجومي اعتراض برانگيز خود را از وسط جمعيت بالا كشيد و قيقاج رفت، با فشار، با زور و بادست‌هايي كه دو نفر را به دو سو پرت مي‌كردند، اما هر چه رفت بيهوده. لحظه‌اي را درنظر آورد كه پديده ناپديد مي‌شود و آدم درمانده و عاصي تا آخر عمر به اين فكرمي‌كند كه يك خلأ بزرگ در زندگي‌اش هست. اين لحظه را شايد پيش از اين هم ديده بود،پيش از آن‌كه دخترها بساط گل‌سازي را جمع كنند و پيش از سرد شدن اتوها مي‌بايست كاري مي‌كرد. يكي را برمي‌داشت و درست مي‌گذاشت به صاف‌ترين نقطه‌ي آن بازوي سفيد،و گذاشته بود.

اما حالا ديگر چطور مي‌توانست با آن خستگي پاها، درد ستون فقرات و ناتواني تن، حتا يك قدم بردارد. و به كجا مي‌رفت؟ گفت: «لبيك.» نمي‌خواست مديون خود باشد، و شده بود. كاش همان‌وقت با يك جهش به او مي‌رسيد و ستون گل‌بهي‌رنگ را چنان مي‌فشرد كه از زير انگشت‌هاش خون بزند بيرون. آن‌قدر خشمگين بودكه كسي نمي‌توانست او را با ديگران هم آواز نداند. از دور به نظر مي‌رسيد كه با آن لب‌هاش انگار غريو مي‌كشد. و جمعيت او را به پيش مي‌برد.

گرما و نگاه ديگران، هميشه بي‌دليل او را ياد بچگي‌هاش مي‌انداخت، آن‌وقت‌هايي كه هنوز اجازه داشت با دخترها و پسرهاي كوچه، در حياط خانه‌شان « مجسمانه » بازي كند.

يك نفرمي‌گفت: «ماماما ، چه چه چه ، مجسمانه !» و بين بچه‌ها قدم مي‌زد، نگاهشان مي‌كرد وبعد مي‌گفت: « درحالت ميوه چيدن.»

همه‌ي بچه‌ها مجسمه مي‌شدند در حالت ميوه چيدن، و بعد بهترين مجسمه فرمانروا مي‌شد.

«ماماما، چه چه چه ، مجسمانه » ودختر سيزده چهارده ساله‌اي را زير نظر داشت كه بر اثر دويدن صورتش گل انداخته بود،گفت: « درحالت نگاه كردن به خورشيد.»

كوچك‌ترها سر بلند كرده بودند و واقعاً خورشيد را نگاه مي‌كردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتّی اگر بسته بود، مي‌زد. اماتنها آن دختر بي‌آن‌كه به خورشيد نگاه كند، جايي بين شاخه‌ها را نگاه مي‌كرد، وحالت آدمي را گرفته بود كه محو تماشاي ماه باشد؛ يك دست به كمر، دست ديگر به موازات گوش چپ، شكل يك گل بازشده، با چشماني بسته، و چند تار موي سياه كه بر پيشاني‌اش باباد مي‌رقصيد.

او وقت گذراند و بيش از همه‌ي دورها، بچه‌ها را به همان شكل نگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلك‌هاش مي‌لرزيد و دندان‌هاي سفيدش بين لبخند برق مي‌زد.

وقت زيادي گذشته بود. مي‌بايست يك نفر را انتخاب مي‌كرد و نمي‌توانست دل بكند. بعد بي‌اختيار، بي‌آن‌كه دليلش را بداند، جلو رفت، بااحترام و تقدس و نه از روي غريزه، جلو دختر ايستاد كه درست سرخي صورتش را ببوسد وبگويد: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خنديد. خنده‌ي زنانه‌اي كه او را خجالت‌زده كرد.

ديگر چطور مي‌توانست خود را ببخشد؟ كوتاهي از خودش بود. مثل هميشه پيش از آن‌كه فكر كند، در حالت بهت و ترديد، چيزي را كه مي‌خواست از كف داده بود. با گريه خواند: «سرانگشت‌هاي دستم پينه بسته ...»

ناگهان مثل آدمي كه از لاي خزه‌های ته دريا نجات پيدا كرده باشد، خودرا رها يافت. زمين زير پاهاش ناهموار مي‌آمد، و ديگر از همه طرف لای آدم‌ها نبود،نسيم را روي گردنش احساس كرد. موج سيل‌آسا مي‌رفت و او تنها مانده بود، بر تلي ازسنگريزه. آن‌وقت در ميان ناباوری زن را ديد كه اريب مي‌رفت و هنوز فكری به حال آن حوله‌اش نكرده بود. و بازوي طلايي‌اش امتداد مي‌يافت، در آرنج شكن برمي‌داشت و درحوله‌ی حريرمانند سفيدي پنهان مي‌شد. در كنار عضله‌ي بازو، جاي آبله هم بود، ولي ازدور به چشم نمي‌آمد.

براي كشف آن لذت ابدي چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد،رخوتي شيرين روي گونه‌هاش دويد، پلك چشم‌هاش پريد و حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن‌وقت بي‌آن‌كه بداند كجاست به يك ستون سخت تكيه داد و بر توده‌اي از سنگريزه نشست، از خستگي نشست، و منتظر ماند تا زن سسربرگرداند. مي‌دانست كه برمي‌گردد. دست‌هاش را جلو برد و گفت: « خواهر جان، منجانور نيستم، من گرمم شده، من تشنه‌ام، من مي‌خواهم زير برگ‌های خيسبخوابم .»

زن اخم‌هاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، مي‌خواست سنگ‌ها رابزند، اما مردد بود. نمي‌خواست يا نمي‌توانست بزند. با جمعيت رفت، نيم‌دور چرخيد وعاقبت درست روبروی او ايستاد، مثل ديگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبيد ورفت.

ارديبهشت 1364

 

 

نقدی بر داستان "رَمی"

 

     در ابتدا نویسنده داستان خود را با توصیف یک فضای مذهبی اسلامی شروع می کند.او از فوج عظیمی از افراد صحبت می کند که برای ادای مراسم حج باید گرداگرد مکانی بگردند و به ستونهای آن مکان که نماد شیطان هستند هفت سنگ را هفت مرتبه بکوبند یا به بیانی دیگر شیطان را در نماد نیز سنگ باران کنند. شخصیت اصلی داستان مردی است که در حین انجام مراسم حج با دیدن بازوی عریان یک زن سیاه پوست که در میان لباس سفید مراسم به شدت جلوه می کند دچار تزلزل در عقایدش می شود.در طول داستان بارها شاهد جدالی بین عقیده و نفس شیطانی مرد هستیم که او را به سمت زن سوق می دهد.در آخر مرد تسلیم نفس اماره خود می شود واز رسیدن به مقصود اصلی خود که زیارت خانه خدا است باز می ماند.او نمادی از شیطان می شود و توسط مردم سنگ باران می گردد.

 

     داستان با رعایت اصل ترغیب به زبان سوم شخص بیان شده است. در کل داستان از همان جمله های آغازین شاهد جدالی بین نفس لوامه و نفس اماره یا به بیان دیگر عقیده و نفس- شیطانی شخص هستیم.

     در پاراگراف اول نویسنده شرایط محیطی داستان را توصیف کرده است.پس از مواجه شدن مرد با زن سیاه به سرعت روند داستان تغییر کرده و تنش اصلی داستان شکل می گیرد.در سمت چپ شخص ستونهایی هستند که مرد باید سنگها را به آنها بکوبد و در سمت راست بازوهای لخت زنی که مرد را مجذوب خود کرده است و در بین این دو، شخصیت اصلی قرار گرفته است.هر کدام از این دو مورد با جدابیت هایی کاملا متفاوت شخص را به سمت خود می کشند و در او تردیدی که از تزلزل در عقیده اش ناشی می شود شکل می گیرد.شک وتردید مرد در طول داستان، به زیبایی توانسته تزلزل و متعاقب آن فروپاشی عقیده شخص را در ذهن خواننده به تصویر بکشد. نویسنده توانسته به شکل نمادین عقیده شخص را که همان رسیدن به ستونها هستند با نفس شیطانی او که توجه به بازوهای عریان زن است بیان کند.

     قسمتی از داستان به دوران کودکی شخص         می پردازد.زمانی که او با دیدن بازوهای سفید دوست خواهرش دچار حس شهوت می شود و سرانجام با توصیفی

 

کودکانه پس از یک کش و قوس اندک مغلوب نفس خود     می گردد.همچنین در داستانی که بچه ها مجسمانه بازی می کردند نیز فکراو با افکار پاک و معصومانه     بچه های درگر متفاوت بود.

     پس از بیان این پیشینه از او،خواننده متوجه شخصیت متزلزل شخص در هنگام جدال با هواهای نفسانی می شود، که این موارد فقط توانسته از او انسان بدی تداعی کند اما هنوز با شیطان شدن او فاصله زیادی وجود دارد.

     مکان حج دیگر بازی کودکانه نیست که بشود آن را ندیده گرفت.هدفی است که میلیونها انسان را به سمت آن کشانده،پس شخصیت داستان وارد امتحانی می شود که با موارد قبلی متفاوت است.او با توجه با بازوهای عریان زن و مقلوب شدن در مقابل شهوت در مکانی مقدس، به نمادی از شیطان تبدیل می شود که باید با هفت سنگ هفت مرتبه او را سنگباران کرد.        

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:7  توسط نوید شاه محمدی  | 

تحلیل شعر "آری بهار همین است"

 

آري بهار همين است

 

گاهي باران

 

كمانچه‌ي رنگين‌اش را بر‌مي‌دارد

 

براي آفتاب مي‌زند

 

و آفتاب

 

دامن‌اش را جمع مي‌كند

 

با زانوان لخت‌اش

 

به رقص مي‌آيد

 

گاهي درخت چنان سبز مي‌شود

 

كه تو بي‌خود از خود پرواز مي‌كني

 

گاهي اما

 

            چنان آشفته

 

كه تو چون برگي مي‌چرخي و

 

فرومي‌افتي

 

گاهي فاخته سراغ از چيزي مي‌گيرد

 

كه هرگز نبوده

 

                   هرگز نخواهد بود

 

گاهي اما

 

زير تاقيِ ايمن ايواني

 

با سكوت‌اش چنان از چيزي نگهباني مي‌كند

 

كه انگار

 

همه

 

همان بوده‌است

 

گاهي ستاره‌اي

 

                  از دور

 

به چشمكي

 

              برايت

 

شادي كوچكي مي‌فرستد و

 

                               گاه

 

ماه

 

مي‌گيرد

 

گاهي انگار در نسيمي

 

هرچه از دست مي‌رود

 

گاهي انگار در سايه‌اي

 

هرچه‌اي مي‌ماند

 

بر تكه‌ي خرد زميني

 

گاهي ...

 

            آري  بهار همين است

 

كه مي‌بيني

 

 

تحلیل شعر

     شعر زیبای "آری بهار همین است" حکایت از رندگی ما انسانها می کند.در ابیات این شعر شاهد تشبیهاتی هستیم که فراز و فرود های زندگی را به نمایش می کشد،گاهی همه چیز مملو از خوشی هاست و گاهی مشکلات زندگی چنان می شود که گویی هیچگاه خبری از شادی نبوده است.

    از نکات برجسته این شعر انتخاب موضوع بهار است. بهار فصلی است که در آن هم شاهد آسمانی صاف وهم آسمانی پریشان و مملواز گرد و غبار هستیم.گاهی خورشید وسط آسمان نور افشانی می کند و گاهی چنان دل آسمان می گیرد که برای هر بیننده ای خبر از بارانی سخت را می دهد.و از همه زیباتر در بهار وقتی خورشید در وسط آسمان است هم ممکن است نم بارانی بزند .

     با توجه به خصوصیاتی که از بهار گفتیم می توان فهمید شعر خواسته این موضوع را بیان کند که زندگی با تمام خوشی ها و سختی هایش همچون بهاریست که با عمری کوتاه می آید و میرود ولی هیچگاه متوقف نمی شود.

     در قسمتی از شعر که می خوانیم:

" گاهي درخت چنان سبز مي‌شود

 

كه تو بي‌خود از خود پرواز مي‌كني

 

گاهي اما

 

            چنان آشفته

 

كه تو چون برگي مي‌چرخي و

 

فرومي‌افتي"

 

شاعر انسان را به برگی در درخت سبزی تشبیه کرده که وقتی آسمان صاف است با یک نسیم ملایم چنان به رقص در می آید که تمام سختی ها را فراموش می کند و وقتی هوا طوفانی می شود حتی آن  برگ سبز نیز از شاخه جدا شده و به استقبال سختی ها و مشکلات می رود.این موضوع را در ابیات بعد نیز می توانیم ببینیم که می گوید:

 

"گاهي ستاره‌اي

 

                  از دور

 

به چشمكي

 

              برايت

 

شادي كوچكي مي‌فرستد و

 

                               گاه

 

ماه

 

مي‌گيرد".

      در قسمت بعد می خوانیم که:   

" گاهي فاخته سراغ از چيزي مي‌گيرد

كه هرگز نبوده                

      " هرگز نخواهد بود

به نظر من از این قسمت می توان چنین برداشت نمود که انسان گاهی بسیار کمال طلب بوده و آمال و آرزوهای بزرگ و دست نیافتنی دارد و دوست دارد که چیزهایی را به دست آورد که از حد توان او خارج است. در ادامه این بند شاعر این مفهوم را می رساند که اما گاهی هم به آنچه دارد قانع است و سعی دارد همان را نگه دارد.

 

     در این قسمت از شعر که می خوانیم:   

"گاهي اما

 

زير تاقيِ ايمن ايواني

 

با سكوت‌اش چنان از چيزي نگهباني مي‌كند

 

كه انگار

 

همه

 

همان بوده‌است"

 

شاهد تضاد مفهومی هستیم.ایوان همیشه جای نا امنی یرای نگهداری جیزهای با اررزش است،اما شاعر با بیان این ابیات شرطی در بعضی از مواقع آن را بسیار امن توصیف کرده است.

 

     در آخر شاعر با بیانی زیبا و شاعرانه این موضوع را بیان کرده که زندگی داستانی ادامه دار و تغییر ناپذیر است:
 گاهي ...

 

            آري  بهار همين است

 

كه مي‌بيني

 

 

          به طور خلاصه می توان گفت که از آنجا که بهار فصلی متغیر است می تواند به خوبی حالات روحی و وضعیت زندگی انسان را نشان بدهد. شاعر در این شعر با به کارگیری تشبیهات فراوان و تضاد و استعاره به زیبایی توانسته این حس دگرگونی و تغییر را به خواننده القا نماید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:59  توسط نوید شاه محمدی  | 

ادبیات را چگونه باید شناخت؟

ادبیات را چگونه باید شناخت؟

اهداف مطالعه ادبیات

 

          افراد گوناگون از مطالعه ادبیات اهداف مختلفی را دنبال می کنندکه ممکن است اهدافی مثل لذت بردن، گذراندن اوقات فراغت، تحقیق و یا آموختن مطالبی باشد.

.

روش های مطالعه ادبیات

          ما می توانیم با توجه به اهداف خود برای مطالعه مطالب گوناگون از روش های مختلف استفاده نماییم. مثلا اگر با هدف آموختن، یک مطلب را مطالعه می نماییم، سرعت خواندن ما آهسته تر از زمانی است که یک مطلب را با هدف لذت بردن می خوانیم. (1)) ش

انواع روش های خواندن معمولا به دو روش بلند خوانی و صامت خوانی تقسیم می شود که صامت خوانی نیز به چهار دسته زیر تقسیم می شود:

- دقیق خوانی: در این روش خواننده طوری متن را می خواند که آن را به طور کامل درک کرده و به ذهن بسپارد. او با دقت مطلب را خوانده، به افکار نویسنده پی می برد و در نهایت متن را خلاصه کرده و نتیجه گیری می نماید.

- خواندن تجسمی: هدف از این نوع خواندن درک عمیق مطلب و تحریک حس کنجکاوی در هنگام مطالعه است. در این روش خواننده برای درک بیشتر در هنگام مطالعه سوالاتی را مطرح کرده و به آنها پاسخ می دهد.

- خواندن انتقادی: در این روش، خواننده تلاش می کند که به تجزیه و تحلیل و قضاوت در مورد مطلب خوانده شده بپردازد.

- خواندن التذاذی: هدف اصلی خواننده در این روش درک زیبایی های اثر و لذت بردن از آن است. (2)

    مسلما روش های خواندن اشکال متفاوت ادبی با هم فرق می کند. مثلا شعر آهنگین تر بوده و اگر با صدای بلند خوانده شود، خوانند لذت بیشتر برده و بهتر آن را درک می نماید.

روش های شناخت در علوم تجربی، فلسفه و عرفان 

    علوم تجربی: یافته های تجربی توسط مشاهده و آزمایش به دست می آیند. علایق وسلایق در علم جایی ندارد و بر  اساس دیده ها و شنیده ها و لمس کردن است. از آنجا که علم عینی است، شناخت از این طریق قابل اطمینان است ولی ایراد آن این است که با گذر زمان تغییر می کند و نظریه های علمی پیوسته در حال تغییر و تکامل است. (3)

   فلسفه: برخلاف علوم تجربی فلسفه به بررسی مسائل کلی می پردازد و ابزار اصلی این شناخت، عقل و منطق است.  این نوع شناخت فلسفی و منطقی شبیه قسمتی از شناخت هنری است که با تجزیه و تحلیل عقلانی، به درک هنر نائل می شود.(3)

          عرفان: شناخت در عرفان برخلاف علوم تجربی وفلسفه، متکی بر تجربه شخصی افراد است. این امور تنها برای عارف اتفاق می افتد و کاملا فردی است. این نوع شناخت از قلمرو کاوش های علمی بیرون است و تنها برای خود عارف قابل درک است. (3)

          به نظر من از آنجایی که ادبیات قابل آزمایش کردن نیست و نمی توان آن را لمس کرد، در نتیجه نمی توان از روش های تجربی برای شناخت آن استفاده نمود ولی چون بسیاری از آثار ادبی در حوزه فلسفی و عرفانی قرار دارند، می توان از این دو روش برای شناخت ادبیات استفاده نمود.

جایگاه ذوق و سلیقه شخصی در شناخت ادبیات:

          از آنجایی که انسان دارای قدرت تفکر، انتخاب و تشخیص است، علایق و سلایق او همواره با دیگر انسان ها متفاوت است. انسان با استفاده از ذوق ادبی خود می تواند زیبایی آثار ادبی را درک نماید ولی همواره باید به سلایق و عقاید دیگران نیز توجه کند و سلیقه شخصی او باعث تحریف در آثار دیگران نشود.

کلام آخر:

          در آخر می توان به این نتیجه رسید که با مطالعه صحیح آثار ادبی وبا استفاده از روش های شناخت ادبیات، می توان به تجزیه و تحلیل آثار ادبی پرداخت، آنها را درک نمود و از زیبایی آنها لذت برد. تفکر بر روی این آثار ادبی که نتیجه تفکر و احساسات یک انسان از جهان اطراف خود و ارتباط بین اجزاء مختلف آن است، سبب می شود که ما نیز نگرش خودمان را نسبت به جهان پیرامونمان بررسی و تحلیل نماییم و در نهایت باعث می شود که خود را نیز بهتر بشناسیم.

 

 

 

منابع:

1-      http://www.nokhbeganeiran.org/VisitorPages/show.aspx?ItemID=8931,45

2-      http://zabanshenasyfarsi.blogfa.com/post-33.aspx

3-    http://iqani.blogfa.com/cat-13.aspx

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:57  توسط نوید شاه محمدی  | 

تحلیل داستان درخت و دختر تهمینه حدادی

800x600

درخت و دختر داستانی کوناه و نمادین می باشد.نویسنده توانسته با خلاقیت خود داستانی زیبا و مهیج را بیافریند. ابتدا به نمادهای موجود در داستان اشاره می کنیم.

سیب در این داستان نماد رویش و پیدایش معرفت است.اما چرا نویسنده سیب را به عنوان این نماد برگذیده ؟ به نظر من اینجا اشاره ای به داستان آدم و حوا شده است. چون همیشه از سیب به عنوان وسیله ای برای نزول انسان از بهشت به زمین یاد شده است،نویسنده خواسته با این انتخاب به موضوع اصلی اشاره کند که مسبب این موضوع سیب نبوده بلکه زیاده خواهی و تنوع طلبی انسانهاست.

دختر یا به نوعی جنس مونث نمادی از یک مربی و راهنما می باشد. کسی که در راه شناساندن و جهت دهی یک تفکر و آرمان می کوشد و در این راه مصائب زیادی را متحمل می شود. 

کلاغ نماد بدیست که می خواهد ریشه معرفت را از بین ببرد.وقتی در متن می خوانیم"از تصور اين كه كلاغ‌هاسيب را خورده‌اند مورمورمان شد و ساعت‌ها گريه كرديم" به راحتی می توانیم با این شخصیت ارتباط برقرار کنیم.

مردم نیز نماد جهل و نادانیند که کور کورانه عقاید گذشته خود را دنبال می کنند.

تضادی که داستان بر پایه آن بنا شده معرفت دختران و جهل مردم

 

 است.دخترها می کوشند یاد سیب را در اذهان زنده نگه دارند تا شاید روزی بتوانند به مردم بگویند که هنوز یک درخت سیب

وجود دارد که هر بیست سال یک بار میوه می دهد و وظیفه همه نگهبانی از آن در مقابل هجوم کلاغهاست.اما هضم این موضوع برای مردم آنقدر سخت است که باعث شده دختران از هجوم مردم به درخت بهراسند و مجبور باشند در جامعه ناشناس باقی بمانند.

در حقیقت دختر و دو زن دیگر پیامبرانی هستند که در دوره هایی از زمان که در اینجا هر بیست سال یک بار است مبعوث می شوند.

دختر قبلی که تحلیل رفته در ظاهر دختر جدید می روید تا همان رسالت قبلی را ادامه دهد.بی شک نویسنده از دید مذهبی البته نه از نوع افراطی برخوردار بوده است.

"آنها بازآمدند و ما آنها را بخشيده بوديم" به نظر من این زیباترین جمله داستان است.پیامی که حاکی از یک بخشش بینهایت است.کلاغها سیب را که محصول بیست سال مراقبت بوده،دزدیدند اما دختران آنها را بخشیدند.کاری که فقط از آنها بر می آمد. 

نویسنده توانسته اصل ترغیب را به بهترین شکل اجرا کند.در تمام داستان ما می خواهیم بدانیم موجودیت سیب چیست و در پانزده سالگی مادر به دختر جه گفته است،که با هیجانی زیبا در آخرین پاراگراف به آن پی می بریم.چیزی که بیشتر در داستان های صادق هدایت شاهد آن بوده ایم.

بار دیگر زیباترین نتیجه گیری متن را مرور می کنیم"مامان گفته بود. مامان در جشن تولد پانزده سالگی ام گفته بود كه من يك سيب هستم. كه همه ما سيب هستيم و وقتي از درخت می افتيم شبيه آدم‌ها و نگهبان درخت می‌شويم".می شود اینگونه استنباط

 

کرد که همه دختران یکی هستند که در مقاطعی از زمان در چهره های متفاوت ظاهر می شوند،رسالت همه آنها یکی است و همه باید از

درخت سیب که نماد معرفت است نگهبانی کنند که اشاره ای به رسالت انبیاء الهی است.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 21:26  توسط نوید شاه محمدی  | 

ادبیات علم است یا هنر؟

800x600

ادبیات علم است یا هنر؟

برای پاسخ به این موضوع باید تعاریفی از علم و هنر و وجوه اشتراک و تفاوت آنها  داشته باشیم تا در نهایت بتوانیم  بگوییم ادبیات علم است یا هنر که در ذیل به این موارد خواهیم پرداخت.

 

علم و هنر، تفاوت و تشابه آنها

 

علم دانشی است که ما ا ز جهان اطراف خود بدست می آوریم . ما روابط و قوانین و کارکردها ی  دنیایی که در آن زندگی می کنیم وخود نیز جزئی از آن هستیم کشف می کنیم و آنرا می توانیم آموزش دهیم.ولی هنرتولیدی خلاق است که  از روح انسان سرچشمه می گیرد  بیان احساسات و تاثرات هنرمند است به نحوی که  بر روح دیگران تا ثیر بگذارد و احساسات آنانرا برانگیزد . شاید تنها اشتراک علم و هنر که باعث  می شود که ما آنها  را در کنار هم بکار ببریم  و یا حتی به مقا یسه آنها بپردازیم این است که این هردو جنبه هایی از وجود انسان و فعا لیتهای روح و ذهن و احساس اوست و هر دو با عث رشد و کمال انسان می شوند . یعنی فقط عامل انسانی نقطه مشترک این دو است .

هنر بر پايه ی عناصر خیال، احساس و عاطفه استوار است؛ عناصری كه همگي ارتباط مستقيم با درك و فهم شخصي انسان دارند. اما علم بر پايه ی منطق عقلاني و آزمايش های مستدل استوار است. يك نظريه ی علمي را نمي توان تنها به دليل احساس و تخيل يك دانشمند پذيرفت. با اين وجود علم وهنر وجه اشتراک هم دارند و اين وجه اشتراک را مي توان تلاش برای درك حقيقت دانست. هر دو اينها برای كشف حقايقي (علم بيشتر به كشف حقايق مادی می پردازد و هنر به حقايق انتزاعی) تلاش می كنند.

                                                                                         

 

ادبیات و علوم

 

مقایسه و تحلیل رابطه علوم با ادبیات کار مشکلی است و از راه­های مختلفی می­توان آن­ها را با هم مرتبط ساخت ، برای نمونه می­­توان ادبیات را راهی برای انتقال علوم به دیگران دانست ولی از طرف دیگر برای یادگیری نوشتن متون ادبی باید اول علم نوشتن آن­ها را آموخت . تقریباً می­توان گفت که رابطه علم با ادبیات مانند رابطه هنر با علم است ، با این تفاوت که هنر نمی­تواند علمی را منتقل کند امّا ادبیات دارای این قدرت می­یاشد. حتی در عصر جدید خود ادبیات را به نوعی از علم نشان داده­اند و آن را به بخش­های گوناگونی تقسیم کرده­اند و برای درک هر بخش باید علم مربوط به آن بخش را آموخت و همان­طور که شاهد هستیم حتی در مدارس ما امروزه درسی با نام علوم ادبیات در حال تدریس است.

 

 

 

 

 

 

ادبیات و هنر

 

 

چهار عنصر اصلی ادبیات یعنی عاطفه، معنی، اسلوب و خیال را میتوان به عینه در هنر نیز یافت و نیز ادبیات و هنر هردو برگرفته از احساسات و خلاقیت انسان می باشند.طبق تعریفی که از ادبیات وجود داردآن را هنر بیان نیات به وسیله ی کلمات ددانسته اند.

باید این موضوع را نیز فراموش نکنیم که هر چند ادبیات هنر است  از بابت اینکه خلق هنرمند است و بیان تاثرات روحی هنرمند است و بر روح دیگران و حس زیبایی شناسی آنها تاثیر می گذارد ولی ادبیات خصوصیتی ورای همه هنرها دارد . ادبیات با مفاهیم سرو کار دارد . او می تواند احساسات شما را در جهت هدفی خاص بر انگیزد ، می تواند جهان بینی دهد،می تواند تغییرات ماندگار ایجاد کند و این از هیچ هنر دیگری بر نمی آید .

 

 

نتیجه

 

     در انتها می توان گفت که ادبیات هم علم است و هم   هنر. به زبان دیگر ادبیات زمانیکه به بررسی طبیعت و هستی می پردازد و برگرفته از دیده ها و شنیده های انسان است، علم است و نیز آنکه می توان آن را به "روش علمی" مورد مطالعه قرار داده و بررسی نمود. از سوی دیگر چون برگرفته از عواطف و احساسات بشری است و همواره در آن خلاقیت، صور خیال و عاطفه موجود است، هنر می باشد. پس به طور کلی نمی توان ادبیات را کاملا علمی و یا هنری محسوب نمود و در حقیقت شامل هردو می باشد.

 

 

منابع

1- http://mary-mary.persianblog.ir/post/10

2- http://emadnikaeen.blogfa.com/post-22.aspx

3-http://javani1388.blogfa.com/post-9.aspx

4- http://moamayehasti.mihanblog.com/post/9

5- http://ghazalsblog.blogfa.com/post-11.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 21:21  توسط نوید شاه محمدی  | 

تحلیل شعر

     تحلیل شعر

 

به فردا

به گلگشت جوانان

یادمارا زنده دارید ای رفیقان ،

که ما در ظلمت شب

زیرِ بال وحشی خفّاشِ خون آشام

نشاندیم این نگین صبح روشن را

به روی پایۀ انگشتر فردا .

ولی ما دیده ایم اندر نمای دورۀ خود

حصار ساکت زندان

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را .

و رنجی کاندرون کورۀ خود می گدازد آهن تن ها ،

طلسم پاسدارانِ فسون ، هرگز نشد کارا

کسی از ما

نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد

و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان

و این نوشی که می جوشد درون جام هاتان

گواه ماست ، ای یاران!

گواهِ پایمردی های ما

گواه عزم ما

   کز رزم ها

        جانانه تر شد !

 

 

 

              تحلیل

 

            ما در این شعر شاهد یک انقلاب خودجوش هستیم که از درون اجتماع  و در جهت اصلاحات گام نهاده است. زمانی که این انقلاب رخ داده، جو خفقان آور و سنگینی بر جامعه حاکم بوده است.  بیت " که ما در ظلمت شب     زیرِ بال وحشی خفّاشِ خون آشام"  و " حصار ساکت زندان      که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را " جو به شدت خفقان آوری را گوشزد می کند.  شاعر یکی از تاثیر گذاران این حرکت مردمی بوده است که این مساله نیز در همان ابیات اولیه ی شعر آشکار است. 

قدرتمندان جامعه در جهت سرکوب روشنفکران و آحاد مردم از هیچ حرکتی دریغ نمی کردند که این مفهوم را می توان از مصراع " و رنجی کاندرون کورۀ خود می گدازد آهن تن ها " به خوبی استنباط نمود. مصراع های " طلسم پاسدارانِ ... " تا " و نه در راه ... " گواه این است که مردم نیز مقاومت می کردند تا جایی که بتوانند بر قدرتمندان چیره شوند و اقدامات قدرتمندان مفید واقع نشد.

          مصراع های پایانی شعر حکایت از اتحاد مبارزه کنندگان می کند که هرگز از قصدی که داشتند منصرف نشدند به طوری که شاعر ذکر می کند " کسی از ما نه پای از راه گردانید و نه در راه  دشمن گام زد."  از بیت بعدی، " و این صبحی که می خندد..." ، چنین استنباط می شود که وضعیت کنونی جامعه رو به بهبود می باشد.

 در انتهای شعر از نسل جدید که سختی های گذشته را ندیده اند و در انقلاب سهمی نداشته اند، خواسته شده است که از این میراث پاسداری کنند و یاد تلاشهای گذشتگان را گرامی بدارند.

          کل شعر دارای یک تضاد است که در مصراع های سوم و پنجم به چشم می خورد " که ما در ظلمت شب     زیرِ بال وحشی خفّاشِ خون آشام     نشاندیم این نگین صبح روشن را "  که همان طور که واضح است شب و صبح در این مصراع ها متضاد هستند. آرایه ی تشبیه نیز در این شعر به چشم می خورد مثل آهن تن. همچنین آرایه ی استعاره نیز وجود دارد مثلا نگین صبح روشن استعاره از جو بدون خفقان دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 16:11  توسط نوید شاه محمدی  | 

ادبیات چیست؟

800x600

ادبیات چیست؟

 

ادبیات در زمره هنرها قرار می گیرد و همچون دیگر هنر ها عنصر احساس در ادبیات به عنوان یکی از عناصر اصلی در نظر گرفته می شود. برای داشتن تعریفی مناسب از یک اثر ادبی ابتدا معنای لغوی آن را بررسی می کنیم:

ریشه ی اصلی ادبیات ، کلمه ادب است . معنی لغوی ادب عبارت است از: فرهنگ، دانش، هنر، حسن معاشرت، شیوه پسندیده،آزرم، بزم آرایی با سخن و در اصطلاح،نام دانشی است که قدما آن را شامل علوم ذیل دانسته اند: لغت، صرف، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض، قافیه، قوانین،خط، قوانین قرائت که بعضی اشتقاق و انشاء راهم بدان هاافزوده اند. 1

همچنین کلمه ی ادب به صورت فرهنگ، پرهیخت، دانش 2 یا علومی که انسان با دانستن آن می تواند درست شعر بگوید و خوب چیز بنویسد که عبارت است از : علم لغت ،صرف و نحو، اشتقاق ، معانی ،بیان بدیع ،عروض و قافیه3 معنی می شود. ادبیات در لغت به معنای علومی است که مربوط به ادب باشد و یا آنچه درباره علوم و مسائل ادبی گفتگو کند.3

در واقع ادبیات یک اثر هنری خلاق می باشد اثری که هنرمندی آن را می پردازد و صرفا یک انگار و یک فرضیه و یا یک نظام فکری خاص نیست. عناصرعمده آن برعاطفه ، خیال، اسلوب و معنی مبتنی است4 که در بین این عناصر مهم ترین آن عاطفه است. زیرا هدف اصلی ادبیات، احساسات و عواطف درونی انسان است وعواطف بشری امریست که دستخوش تغییر در طول زمان نمی شود و همواره ثابت است.

          آثار ادبي را باتوجه به ويژگي هاي مشتركي كه دارند از نظر شيوه‌ي بيان و ساختار هنري آن، مواد و مصالحي كه شاعر و نويسنده به كار مي‌برد، مضمون و محتوا، بافت بن مايه، تاريخ و زمان پديد آمدن ، شرايط فرهنگي و اجتماعي سنت هاي ملي و مكاني، ميزان دخل و تصرف نويسنده و شاعر، نحوه‌ي پروراندن مطالب و نوع عرضه‌ي آنها و ... به انواعي تقسيم مي‌شود که عبارتند از : 1- ادبیات حماسی 2- ادبیات غنایی 3-ادبیات تعلیمی  4- ادبیات داستانی.5 این دسته بندی را انواع ادبی گویند.

 ادبیات را از دیدگاه شیوه بیان و شکل ظاهری می توان به دو دسته کلی نظم و نثر تقسیم کرد که اشکال رایج ادبی هستند وهر کدام شامل بخش های کوچکتری هستند و هر اثر ادبی (چه نظم و چه نثر) را می توان در یکی از این انواع ادبی قرار داد.1  می توان گفت که امروزه  شکل رایج این فرمها ، فرم داستانی است.

          ادبیات یکی از گونه های هنر است و کلمات، مصالحی هستند که شاعر و نویسنده با بهره گیری از عواطف و تخیلات خویش آن هارا به کار میگیرد و اثری ادبی پدید می آورد.  آثار ادبی همان گفته ها و نوشته هایی هستند که مردم در طول تاریخ آنهارا شایسته نگهداری میدانند.  زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است.  می توان گفت ادبیات، مکتوب شده ی فرهنگ است.1

 

 

منابع:

1- http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=13995

2- لغت نامه دهخدا

3- فرهنگ عمید

5- کتاب زبان و ادبیات فارسی عمومی، دکتر غلام محمد طاهری مبارکه


 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:52  توسط نوید شاه محمدی  |